سيد محمد باقر برقعى

746

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي )

خونين‌دل از كشاكش ايّام و خسته‌جان * همچون غريق موج تمنّا نشسته‌ام بيمار درد عشقم و با هجر تب قرين * نزد طبيب ، بهر مداوا نشسته‌ام نحو و اصول و قافيه را محو كرده‌ام * فارغ ز چند و چون و من و ما نشسته‌ام در موج‌خيز حادثهء عمر و دهر دون * چون زورق شكسته به دريا نشسته‌ام در سينماى دهر پى صرف وقت عمر * چون كودكان براى تماشا نشسته‌ام سرمايهء جوانى و ايّام خوش‌دلى * بر باد باده داده ، به سودا نشسته‌ام دلبر اگر كه وعده خلاف است ، ليك من * دل بر اميد وعدهء فردا نشسته‌ام ز آن دم كه عشق دلبر ترسا گزيده‌ام * وقت نماز رو به كليسا نشسته‌ام آيينه‌سان كنار پرىطلعتان خوشم * محو لقاى چهرهء زيبا نشسته‌ام در سير آسمان محبّت ز فرط شوق * در خواب خوش به رفرف رؤيا نشسته‌ام چون خاك اوفتادهء فقرم به باغ مهر * گرد رهم به دامن گل‌ها نشسته‌ام « محمود » را بگوى بسازد به درد هجر * من با اياز خويش به نجوا نشسته‌ام تضمين غزل حافظ مستى و فقر و فنا شيوهء ديرين من است * جرعهء ناب سبو مايهء تسكين من است لب شكّردهنان شربت شيرين من است * « روزگاريست كه سوداى بتان دين من است غم اين كار ، نشاط دل غمگين من است » * بهر آرامش دل ، بادهء رنگين بايد عاشقان را نه غم مذهب و آيين بايد * ستم و جور و جفا از دل سنگين آيد « ديدن روى تو را ديدهء جان بين بايد * وين كجا مرتبهء چشم جهان‌بين من است »